سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
19
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
داد كه در ادراك مميّز و دانش و حكمت نظر مىبايد كرد تا عجايب بينى باز به نياز اللّه را ياد كردم كه اى اللّه مىخواهم تا چگونگى ترا نگاه كنم ديدم كه صورت قفص پديد مىآيد تا هيچ نبينم گفتم پس صور همچون قفص است كه البته اين مرغ روح ازينجاى بيرون مىرود . باز ديدم كه هر صورت از اللّه هست مىشود و هم باللّه باز مىگردد و نيست مىشود وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ « 1 » . گفتم كه آخر مقدم بر صور چيزى بود كه تا صور ازو مركب شود و رنگ گيرد و منظور شود . اكنون من آن سابقه را نظر مىكنم كه هيچ ماهيت ندارد همچنانك هيچ عدد بىيكى نبود هيچ صورت و منظور بىآن نبود باز ديدم كه روح من آفتابست تا ديوار صور و هواى ارادت نمىباشد روح من نمىنمايد و تا لوح صور نمىبود خط و نقش روح من پديد نمىآيد . اكنون اى اللّه شكوفه روح مرا فراغتى بخش از باد سرد انديشه آن آدميان و آن كسان كه به ايشان محبت دارم كه ايشان در خوشيهاى فسرده خود مستغرقند و از خوشيها و مزههاى من بىخبرند يا اگر نه اى اللّه روح مرا بىخبر گردان تا هيچگونه نظرش به ايشان نيفتد نه به خوشيشان و نه به ناخوشيشان اى اللّه گل برگ شكوفه روح مرا از تابش آن خوشيهاى ايشان نگاه دار تا بباد سرد تولّى و حرمان و مجانبه سياه و فسرده نگردد و اللّه اعلم . فصل 17 شب برخاستم نظر به ادراكات خود مىكردم ديدم كه ادراكاتم چون مرغان دستآموز بذات اللّه مىرفت و پروبالشان مىسوخت و اثر آن بدماغ و استخوانهاى من مىزد و سر و دندانم درد مىگرفت و من بىسوداى اللّه نمىشكيفتم و به دو نمىرسيدم چون صبح به مسجد آمدم امام قرآن آغاز كرد و از حور و قصور خواندن گرفت يعنى كه اللّه مىگويد اگر مرا دوست مىداريد و دوستى خود را در اينها ظاهر كردهام . غزل دوستى مرا از تخته پيشانى حور عين و آب زلال دل ببريد و مرا در چشمه نوشين اينها مشاهده كنيد و دلبرى مرا درينها مطالعه كنيد بجمال ذات من نرسيد بىاينها و درين جهان اين خوشيها را سزاى طبع و هوا آفريدم و دران جهان آن خوشيها را جزاى رضا آفريدم تا هر دو جهان چهرهها را بر ياد دوستى من مىبينند
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 5 آيهء 18 .